X
تبلیغات
زولا
پرسه در آرامش
 
 
نرم نرمک میرسد
نظرات (1)

چهارشنبه  ایشان را راهی کردم رفت و خودم هم مدیتیشنم را انجام دادن و کمی آب خوردم و کمی پیامهام را زیرورو کردم. به پرنده ها دانه دادم. ساعت ۹.۲۰ دقیقه به دوستم زنگ زدم که برویم بیرون که بیرون بود و گفتم دوش میگیرم و میام دنبالت. آن هم گفت باشه. دوش گرفتم و خانه را به حال خودش رها کردم و رفتم دنبال  دوستم. و از من خواست برویم دم مدرسه بچه اش چون برایش ناهار خریده بود و برگشتیم سوی خانه و ناهار فرزندش را داد و رفتیم به سوی شاپینگ  سنتر. 

از سوپر ماست،  پنیر،  حوله کاغذی،  هویج،  شیرینی،  کره،  گلابی، کراسان،  نان ساندویچی خریدم و از میوه فروشی هم فلفل دلمه،  گوجه،  کدو،  خیار،  هندوانه،  توت فرنگی و کاهو، انجیرو آب پرتقال خریدم. یک عکس ظاهر کردم و قاب هم خریدم. با دوستم سوشی خوردیم و سوار  ماشین شدیم و سرراه  دنات خریدم و برگشتیم خانه ما و چای دم کردم و خوردیم. با دوستم و فرشته رفتیم  با ماشین دنبال فرزندش و رساندمشان خانه اش و خودمان برگشتیم خانه. آنچنان باد شدیدی میوزید که همه درختها را کمر خم میشدند و خاک از هزار راه به خانه راه پیدا کرده بود. 

خریدها را جا به جا کردم و برای شام سالاد الویه درست کردم. ایشان زود آمد و با هم چای خوردیم و کمی میوه. تنم را شستم. 

ساعت ۸ شام خوردیم. خوب من بعد از ۲۱روز نان سفید میخورم تازگیها! خوب مفصلهایم دردناک هستند. انگار التهاب دارند! 

چند تا چیز آزارم میدهند زمانی که میخورم

۱. شکر 

۲. گوشت به خصوص قرمز

۳.نان سفید

کارهای خانه که به پایان برسد نان جو نازک برای خودم  درست میکنم. شاید شنبه این کار را کردم. شب با ایشان فیلم و سریال دیدم. 


امروز پنج شنبه صبح دلم میخواست  بخوابم؛  ایشان بیدار شد و پیامهاش را چک کرد. دوستم به ایشان پیام داده بود که اگر میتواند برود دنبالش و با هم بروند سر کار . ایشان را کاردمیزدی خونش بیرون  نمیامد چون از این کارها خوشش نمیاید. تازه سرراه فرزندش را هم رسانده بودند مدرسه که  ایشان شاکی تر شده بود. زمانی که رفت من هم بلند شدم و گردگیری کردم و ۹.۱۵ دقیقه دوش گرفتم. حوله  دورم بود که خانم آمد. در را باز کردم و خودم رفتم تا لباس بپوشم. دوباره برایم یک ظرف شیرین خانگی آورده بود. گفتم امروز چی کار کنیم. گفت ایوا خانم بگذار کابینتها را تمیز کنیم. ریختیم بیرون و شستیم و یکسری هم دادم به خانم و یکسری هم بدهم خیریه و آشپزخانه دوساعته تمیز شد.۴ سری ماشین را روشن کردم. یک چای سبز درست کردم با شیرینی خوردیم و خانم  به جارو و طی و سرویسها رسید. یادم آمد به پرند ه ها غذا ندادم! ساعت ۲.۱۵ کارش تمام شد. برایش یک بسته بورک پنیر و اسفناج  توی فر گذاشتم و یک شیشه مربای خانگی هم بهش دادم. شام نداشت و کلید خانه اش هم پیش شوهرش بود که رفته بود بیرون و داشت فکر میکرد برود ماهی بخرد برای شام چون زود درست میشود،  یک بسته قزل آلا بهش دادم  و بعد هم رساندمش. خودم سرراه رفتم دو تا  فرنچ پرس گرفتم یکی برای این خانم و یکی برای خودم یا شاید بدهم مادرم چون دوتا دارم خودم! خانه که برگشتم؛  مدیتیشن انجام دادم و خوابیدم ۲۰دقیقه. بیدار شدم به پدرم زنگ زدم و همزمان برای شام خورش بامیه با مرغ درست کردم و یک چای سبز  هم برای خودم درست کردم. با مادرم هم کوتاه حرف زدم و همینطور  با خواهر جانانم و شیرین عسل خاله. ایشان آمد ساعت ۶.۵ و چای خورد؛. برنج دم کردم و لباسهای شسته شده را آوردم تو و با هم رفتیم  پیاده  روی. هوا رو به تاریکی رفته بود که برگشتیم خانه. روزها کوتاه و کوتاهتر میشوند. با فرشته بازی میکنم و شاممان را میخوریم. ایشان سریال‌های  ایرانی  تماشا میکند و من شگفت زده هستم از این حجم دورغگویی و پنهان کاری که نشان میدهند!! انگار ما تنها برای مردم زندگی میکنیم! ‌


فردا باید بروم خرید برای نوروز زیبا! گندم برای سمنو و سبزه و همینطور گردو برای شیرینی. امسال قرار شد این خانم برایم دوسری شیرینی بپزد و خودم هم قطاب و گردویی و نارگیلی میپزم. شاید هم نپختم!! 

دوست داشتم به دوستی نازنین زنگ بزنم که هم را ببینیم و یک کافی بخوریم که دیر شد و فراموش کردم. 


میدانید روزهایم پر ازخداست و بودنش دلم را گرم میکند و که تنها نیستم. من از تنها بودن بیم ندارم؛  من از تنها بدون تو ماندن  بیم دارم.

خدایا سپاسگزارم که راهم را هموار میکنی و بیراهه ها را میبندی. خدایا سپاسگزارم که یک نوروز دیگر را میبینم و بیشتر در این دنیای زیبایت  هستم. 

سپاسگزارم برای زندگی کردن در ا ین دنیای  زیبا. 

سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم 




نویسنده : ایوا
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اسفند 1396
زمان : 17:17