بوی سبزی
نظرات (2)

دستهام بوی سبزی میدهند. ساعت ۱.۳۰ و توی تخت نشستم. فیلم  انزوا را تماشا کردیم با ایشان و ایشان الان خوابیده. 

 دنیای ما بدون غم و تهمت و افترا و بدگمانی و بدبختی جور دیگری انگار نمیتواند باشد. یک فیلم بسازیم درباره زندگی یک انسان موفق؛  نه از این موفقهای اختلاسگر! از این موفق ها که نام ایران را زنده میکنند و خودشان زنده به گور میشوند! از آنهایی که آبرو داری میکنند نه از بی آبروهاکه فکر میکنند ژن بقیه ناخالصی داشته!! 

بله! 

جمعه که ایشان رفت و ناهار نبرد و تنها اسموتی برد چون غذا داشت! من پرندهام را نان دادم و دوش گرفتم و به دوستی زنگ زدم. دوستم در حال اسباب کشیست چند ماهه و من هم میخواهم برای شام بگویم بیایند که خوب خیلی کار دارند. دوسری لباس توی ماشین ریختم که تنها یکسری را بیرون پهن کردم چون ماشین هنوز داشت کار میکرد. از خانه ۱۰.۵ میایم بیرون و میروم بانک و پست و یک سر به آفیس ایشان میزنم و میبینم که چیزهایی نیاز دارند که توی لیست خریدم مینویسم. صبح برای خودم اسموتی درست کردم با موز و شاهتوت و کیل که توی راه میخوردم! میروم مارکت و سبزی پلویی،  سبزی خوردن،  اسفناج،  بادمجان،  نان ساندویچی،  گوجه و خیار،  فلفل،  سیب،  موز ،  لیمو ترش گرفتم و رفتم شاپینگ سنتر که یادم آمد دوست نازنین منتظر پیامی از من است. نشستم روی مبل تا پیام را برایش بفرستم. بلند شدم و سرم رابرگرداندم  و دوست نازنین جلوی در فروشگاهی بود. دیروز میخواستم زنگ بزنم  که هم را ببینیم  که یادم رفت  و خدا را شکر دیدمش! با هم رفتیم یک کافه و چای سبز خوردیم و حرف زدیم و برای ۵ شنبه هفته آینده هم برای صبحانه گفتیم برویم بیرون. شماره خانم را هم بهش دادم که برای کار خانه اگر میخواهد برود کمکش و شیرینی هم برای نوروز سفارش دهد.

من همیشه از دوست خوش شانس بوده ام؛  دوستان خوبی دارم. 

چیزی برای آفیس ایشان خریدم و رفتم فروشگاه ایرانی. گردو،  بادام هندی،  نبات،  گندم،  گوشت چرخکرده،  ماهیچه،  شیشلیک،  مرغ،  کالباس پنیر،  آلبینو خریدم و از نانوایی هم ۳ تا نان  گرفتم. خرید ایشان را سرراه دادم به دخترها وبرگشتم خانه  و ساعت ۴ شده بود. خریدهار ا جا به جا کردم و گوشتها را شستم و یک چای  دم کردم و رفتم توی اتاق آفتابگیرم و یک سریال گذاشتم و سبزیها را پاک کردم و توی کیسه گذاشتم و توی یخچال. گندم و گوشت هم برای هلیم فردا پختم. فریزر را مرتب و پاک کردم.  ایشان  آمد  نزدیک ۶ و چای با هم خوردیم. 

باغ را آب دادو آب تانکها کم و کمتر میشود و به امید بارش هستیم. با ایشان  رفتیم پیاده روی و فرشته شاد و خوش بود. ایمیلهای آفیس را چک کردم و دیدم که شکایت آمده که به ایشان گفتم. ایشان هم دید و کاری بوده که شاگرد ایشان انجام داده و این دومین بار است که شاگرد ایشان خرابکاری میکند و برای اعتبارشان خیلی بد است. ایشان خیلی عصبانی شد. 

گوشتها را بسته بندی کردم  و توی فریزر گذاشتم. شاممان را خوردیم و سریال تماشا کردیم. لباسها را تا کردم و ایشان جا داد و فیلم انزوا را هم نیمه دیدیم و چون خسته بودیم رفتیم که بخوابیم. هلیم را گذاشتم توی یخچال برای فردا صبح. 


شنبه من ۸.۵ بیدار شدم و کمی کتاب خواندم. هلیم را گرم کردم و چای دم کردم. سبزیها را شستم توی حیاط و آبش را پای درختها میدادم.ایشان بیدار شد و دوش گرفت  و میز آلاچیق را تمیز  کرد و صبحانه بیرون خوردیم. برای ناهار میخواستم کباب درست کنم  که ایشان گفت برویم بیرون چون خرید  دارد. بنابراین گوشتها رفت توی یخچال برای فردا. چند بار سبزیها را شستم و رویش را پارچه کشیدم و گذاشتم آبش برود. آشپزخانه را دستی کشیدم و غذای پرند ها را دادم. ساعت ۱۱.۵ دوش گرفتم و ۱۲رفتیم بیرون. ایشان هم چمنها را زد تا من دوش گرفتم. رفتیم ذغال خریدیم و کار خیر هم انجام  دادیم. صندلی کامپیوتر را دادیم خیریه و رفتیم شاپینگ سنتر. بانک رفتیم و پستخانه؛  ایشان رفت سلمانی و من هم برای خودم چرخیدیم و دستشویی رفتم و رفتم بادی شاپ کرم بگیرم چون دستهام خیلی خشک بودند. یک کرم زدم به دستهام تا ببینم چطور کار میکند تا بیایم بخرم. رفتم پیش ایشان و کمی نشستم تا کارش انجام شد،  با هم رفتیم یک بانک دیگر و پول به حساب ریختیم. از سوپر ایشان خوشبو کننده برای آفیس خرید و من هم اسپری و تخم مرغ خریدم. ناهار برگر خوردیم یک جای که تازه باز شده بود،  من برگر گیاهی خوردم و ایشان گوشت خورد. سیب‌زمینی خیلی خوبی داشت. برگر من بد نبود هرچند ایشان خیلی خوشش  آمد!

سرراه ایشان چوب برای باغ خرید و برگشتیم خانه. من خیلی خسته  بودم و مدیتیشن کردم و خوابیدم. زمانی بود که در برابر خواب ایستادگی میکردم و میخواستم بیدار بمانم. اینروزها هر زمان بدنم بخواهد میخوابم حتی هنگام  ام آر آی!! 

عصر برای پرنده ها هندوانه گذاشتم و غذا به پرنده ها دادم و میوه روی میزگذاشتم و چای هم دم کردم که با ایشان خوردیم. دوستی از ایران زنگ زد که بیماری گرفته و کمک میخواست!! خیلی کم حرف زدیم و حالش خوب نبود؛  به اندازه ای  بد بود صدا که نفهمیدم بیماریش چی بود. ساعت ۸ با ایشان و فرشته رفتیم ماشین سواری چون فرشته زیاد نباید راه برود. سر کوچولوش را لب پنجره میگذارد و بیرون را تماشا  میکند. ایشان گفت برویم آفیس که رفتیم. داشتم به ایشان کمک میکردم که برای اشتباه دخترها به من پرید. گفتم کس دیگری خرابکاری میکند وتو  به من میپری. برو و بگذار کارم را بکنم و رفت پی کارش تا کارمان را  انجام دادیم و نه و نیم برگشتیم خانه. برای شامش سالاد درست کردم و سبزیها را کاردی کردم و ریختم توی دستگاه در چند نوبت تا خرد  شوند و ۱۱تا بسته سبزی پلویی دارم حالا! ایشان همه ظرفها را شست و سبدها و همه سینک را تمیز کرد و این یعنی ببخشید. توی فکر دوستم بودم. یک زن تنها و دو فرزند و همسری که رها کرده و رفته و حالا بیماری! باید دوباره زنگ بزنم و ببینم چطور است. 


خیلی خسته بودم و آخر شب کمی نان و پنیر و گرده خوردم،  سریال و فیلم انزوا را  هم دیدیم با ایشان و دیر وقت خوابیدیم. 


دستهایم  بوی سبزی  میدهند،  بوی نوروزی که در راه است. 


خدایا برای همه  روزهای خوبی که پر از خوبیند سپاسگزارم. 

خدایا برای زندگی سالم و ساده ای که دارم سپاسگزارم. 

خدایا برای روزهای خوبی که میآیند سپاسگزارم. 


<برایتان آرزوی روزهای بهتر و بهتر دارم>










نویسنده : ایوا
تاریخ : شنبه 12 اسفند 1396
زمان : 18:26