X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پرسه در آرامش
 
 
سمت چپی
نظرات (2)

پنج شنبه که ایشان رفت و صبحانه و ناهارش را برد با خودش. من هم یک قابلمه سیب زمینی پختم و همینطور تخم مرغ و مرغ و نخود فرنگی. خودم هم آماده شدم و دوش گرفتم. بلانکتهامون را که توی ماشین صبح ساعت ۸ انداخته بودم  را بیرون پهن کردم. سالاد الویه را ساعت ۹ درست کردم و سس زدم  و گذاشتم توی یخچال . آرایش کردم و ساعت ۱۰  رفتم  بیرون و ۱۰.۴۰ دقیقه رسیدم.چند تا ریمل خریدم با کرم دست و رفتم سر کار. ساعت ۱۱ آغاز کردم،  برای خودم سالاد و آب پرتقال و خرما و کردو برده بودم. ساعت ۲.۱۵ کارم به‌پایان رسید  و با یکی از مدیرها میتینگ داشتم که کاری که دوست داشتم را به من دادند. 

یادتان هست روزی که آمدم و گفتم که برای  کار خودم اینترویو شدم و خورد توی  ذوقم! همانجا گفتم ایمان دارم چیزبهتری در انتظارمه و دیگرغصه نخوردم و حتی فکر هم نکردم. تنها گفتم ایمان دارم که یک چیز خوب به سوی من میاید.این هم پیامد ایمان من به   خداوند،  نه نذر کردم و نه دعایی خواندم. تنها خودم را به خواستش سپردم.خواست من چطور برابری کند با خواست و نقشه بی‌همتای  تو؟

شاد و خوش رفتم  برای خودم ۴ تا پلیور خریدم و ۳ تا سوییت شرت برای ایشان و یک سوغاتی برای شیرین عسل خاله. سرراه از  شاپینگ سنتر نان و خیارشور،  سس مایونز، شیرینی،  خامه،  پنیر خامه ای، ماست و چیپس خریدم. یک چیزی هم ایشان نیاز داشت که من چندتا خریدم  برایش.توی راه خانم هم زنگ زد و گفت جمعه نمیاید.ساعت ۵ خانه بودم و بلانکتها را آوردم توی خانه و فرشته را بردم بیرون با  هم پیاده روی کردیم. پیاده روی کوتاهی بود و نیم ساعته برگشتیم خانه. چای دم کردم و خریدها را جا به جا کردم . میوه شستم و دوش گرفتم. ایشان ۷ و نیم رسید و چای خورد.مدیتیشن و یوگای  شبانه را انجام دادم. موهایم را درست کردم. عزیز راه دور نزدیک ۱۰ رسید و شاممان را خوردیم و حرف زدیم  و ساعت ۱۲ خوابیدیم. 

جمعه باید عزیز راه دور را بیرون میبردم و خانه را باید تمیز میکردم. ساعت ده دقیقه به هفت که بیدار شدم از جا بلند شدم و گردگیری  کردم و سرویسها را تمیز کردم. هوا بارانی بود و سرد. ایشان هم بیدار شد که سر کار برود،  یک ساندویچ سالاد الویه و لقمه کره عسل دادم به ایشان ولی آب میوه را فراموش کردم! عزیز راه دور بیدار شد و من هم آماده شدم و ساعت ۹.۱۵ از خانه رفتم بیرون که یادم آمد نامه و پول را خانه جا گذاشتم و دوباره برگشتم خانه. با عزیز راه دور رفتیم پیش ایشان چون چیزی را فراموش کرده بود ببرد. بعد رفتیم فروشگاه ایرانی و من شنبلیله،  کشک،  زولبیا بامیه،  سوسیس خریدم. از نانوایی هم سنگک و بربری گرفتیم و رفتیم بانک و پست و من دوتا بوم کوچک هم گرفتم با رنگ.برای ناهار سالاد خریدم و خوردم و عزیز راه دور کباب ترکی. عزیز راه دور را جایی رساندم و دو برگشتم خانه. خریدها را جا به جاکردم و قورمه سبزی  برای شام درست کردم و خانه راجارو کشیدم و طی کشیدم. با فرشته رفتم بیرون.ایشان هم آمد. هیپنوتیزم و یوگا را انجام دادم. چای دم کردیم و دورهم خوردیم با هم فیلم  دیدیم و قورمه سبزی را هم برای شام خوردیم و شب توی تخت دور از هیاهو کتاب خواندم.

شنبه ایشان که رفت و عزیز راه دور بیدار شد و صبحانه اش را خورد. میخواست برود به دنبال خریدهای شخصیش و من گفتم  نمی‌آیم  چون خسته میشدم. رویه های پتوها را شستم و دوتا پتو هم انداختم توی ماشین با ملافه ها و هوا گرم و آفتابی بود. با فرشته رفتیم بیرون و دوش گرفتم و خودم رفتم و برای مهمانی شب یک کیک خریدم و موهام را درست کردم و آرایش هم کم کم کردم. رویه لحافها را کشیدم و شسته ها را تا کردم و جا دادم. ساعت ۴.۵ ایشان آمد و خوابید و ساعت ۵ بلند شدو دوش گرفت. ۵.۵ رفتیم به‌سوی خانه میزبان و یکساعت توی راه بودیم. جا خوردند که چرا فرشته کوچولو را نیاوردیم! تا ۱۲ بودیم و برگشتیم خانه. هوا سرد و مه آلود بود. من کمی کتا ب خواندم  و خوابیدم.

یکشنبه دورهم صبحانه خوردیم و برای ناهار شیشلیک گذاشتم و کاری نداشتم. دوش گرفتم  و پرنده هایم را غذا دادم.  ایشان و عزیز راه دور رفتند و چراغ مطالعه را پس دادند و ماشین منرا بنزین زدند و برگشتند. برنج دم کردم  و با ایشان و فرشته و عزیز راه دور رفتیم  کناردریاچه  و از هوای گرم و آفتابی لذت بردیم.ایشان کبابهارا درست کرد با دوغ و من هم  کمی کتاب  گوش دادم. 

ناهارمان را خوردیم و جمع کردیم و خوابیدیم. من مدیتیشن کردم و غذای غروب پرنده ها را دادم. دوستم زنگ زد و گفت که برایم دلمه باورد. میزبان شب پیش هم به ما آش ترخینه داده بود و شام درست نکردم. همه تا ۵.۵ خوابیده بودند. چای دم کردم و با هم تی وی دیدیم. ایشان وعزیز راه دور فوتبال بازی  کردند  و من کتاب خواندم و پادکست گوش دادم. شام را گرم کردم و خوردیم و دیروقت خوابیدیم. 

دوشنبه ساعت ۸ بیدارشدم و خانه را گردگیری کردم. گفتند ناهارمیرویم بیرون و رفتند سراغ باغبانی و زدن چمنها و جمع کردن برگها. هرچی به ایشان میگویم بگذاربرگها ریخته  باشند چون قشنگند گوش نمیدهد. سرویسها را تمیز کردم و دوشم را گرفتم. ایشان به پرنده ها غذا  داد و جارو را گذاشتم زمانی که مهمان رفته باشد.نان شیرمال درست کردم.آب پرتقال گرفتم. قشنگ مهمان تا ۱.۵ داشت آرام آرام کارهاش را انجام میدادو من منتظر بودم. ناهار بیرون نرفتیم چون مهمان گفت با دوستش قرار دارد و میرود پیش او و ساعت ۱.۵ رفت. جنگی جارو کشیدم بالا و پایین را. ایشان گفت ناهار یک زرشک پلویی درست میکردی که گفتم  وقتی قرار بود برویم بیرون زرشک پلو چه میگوید! گفت حالا که نرفتیم. برایش سوسیس تخم‌مرغ درست کردم و برای خودم دوتا کدو را رنده کردم با تخم مرغ و شوید و توش پنیر فتا هم زدم, ناهارمان این شد. مدیتیشنم را انجام دادم و خوابیدم. ایشان غروب فرشته را نبرد بیرون و من خسته تر از آن بودم که ببرمش پیاده روی بنابراین توی خانه توپ بازی‌کردیم! شام هم نان و پنیر خوردیم و دیروقت خوابیدیم. 

سه شنبه صبح  کاری  توی خانه نداشتم و باید می رفتم شاپینگ سنتر و بانک و خرید! یک چیزی را اینترنتی  خریده  بودم و  آنرا پیش از ۱۰ باید میگرفتم. ایشان رفت سرکارش  و برای ناهارش سالاد درست کردم با تن ماهی  و اسموتی  و نان شیرما ل برای صبحا نه اش. یک تلفن داشتم.از آنها که زمانی که‌ گوشی  را برمیدارم میگویم اشتباه  کردم.

غذای پرندها را دادم و دوش گرفتم و رفتم دنبال خریدم،  جی پی اس از جای دیگری سر درآورد و آدرس جدید را قبول نمیکرد!!!

بانک رفتم  و  از سوپر دستمال کاغذی، پد،  غذای برای فرشته کوچولو،  تخم مرغ،  سیبزمینی فری،  خرما،  پاکت کاغذی ساندویچ،  شکر،  آرد و کره گرفتم. دوتا رنگ آکرلیک هم گرفتم با نودل ساز سبزیجات. رفتم یک فروشگاه دیگر وونودل سازهاشو حراج کرده بود که خریدم  و آن یکی را پس دادم. دوتا بانک رفتم و با یک کیسه پارچه ای پول بیرون آمدم. یاد دالتونها افتادم! 

ساعت ۳ و خرده ای بود که برگشتم خانه و خریدها را جا به جا کردم و بافرشته رفتیم پیاده روی و پرنده ا را غذا دادم. برای شام زرشک پلو با مرغ و سبزیجات درست کردم. با مادرم حرف زدم و با پدرم هم. با ایشان فیلم و سریال دیدیم و هرکسی به کار خودش سرگرم شد که کتاب خواندن بود. آخر شب اینترنت نداشتیم! 

چهارشنبه ایشان که رفت برای ناهارش زرشک پلو دادم و صبحانه هم آب پرتقال و نان شیرمال! گفتم خیلی خوبه که کاری ندارم و رفتم بشینم پای مدیتیشن و هیپنوتیزم! اینترنت نداشتیم. دوش گرفتم  و پرنده ها را غذا دادم باز هم قطع بود. تی وی و تلفن هم قطع بود! هیچ کاری نمیشد کرد! رفتم زنگ بزنم که کمک بگیرم دیدم چت دارند توی 

وبسایتشون نشان به آن نشان تا دو پس از ظهر سرگرم بودیم. در پایان هم گفتند که کاررا باید یک جای دیگر انجام بدهد. من هم تنها توانستم کمی کتاب بخوانم و فرشته را بیرون ببرم. به دوستی که آخر هفته مهمانشم زنگ زدم و قرار شد برایش سبزی خوردن ببرم. وقت گرفتم برای واکسن سرماخوردگیم. توی راه پی ای(منشی) زنگ زد و گفت که فردا منجمنت میتینگه فراموش نکنی!  که برای شام پاستا با ماهی و میگو و قارچ و سیر و پیاز درست کردم و یک ظرف بزرگ سالاد!امروز  میوه هم ورقه کردم و گذاشتم خشک بشوند. (خرمالو،  گلابی،  آناناس و سیب)مربای آلبالو هم درست کردم. 

غروب اینترنت وصل  شد! شاممان را خوردیم و ساخت ایران تماشا کردیم. پریود شدم! 

این نودل ساز سبزیجات هم به دردم نخورد و باید پس بدهم. 

پنجشنبه ایشان ناهار  نبرد و موز برد و گفت پاستا را شام میخوریم،  تنها اسموتی و نان شیرما ل کره عسلی برد. من ۹ رفتم دکتر  و تا ۹.۵ نشستم تا نوبتم شد و واکسن زدم. برگشتم خانه و فرشته کوچولو را بردم راه برود. برای پرند ها دانه ریختم. دوباره برگشتم خانه و دوش گرفتم و موهام را درست کردم و آرایش کردم.  رفتم شاپینگ سنتر و نودل ساز را پس دادم،  یک پرتزل زیتونی برای ایشان و یکدانه فلفلی برای خودم خریدم و بردم برای ایشان و رفتم سر کار. اول خریدهای ایشان که پلیور و سوییتشرت بود را پس دادم و یک سوییتشرت دیگر گرفتم. رفتم برای میتینگمان که به خوبی  و خوشی   انجام شد. ساعت ۴ از کار زدم بیرون و یک چاپر و سه تا ظرف پیرکس دردار برای ناهارهای ایشان خریدم  و از سوپر غذا برای فرشته و دانه برای پرنده ها خریدم. رنگ مو هم خریدم و خانه برگشتم هوا کمی تاریک شده بود و نتوانستم شام پرنده هارا بدهم و همه رفته بودند. فرشته را بردم پیادهروی و توی تاریکی و سرما برگشتیم خانه. خریدها که زیاد هم نبودند جا به جا و غذای فرشته کوچولو نبود! زنگ زدم سوپر و گفتند اینجا هم نیست چیزی ولی به هر روی هفته  آینده بیا و ببر دوباره! خیلی عجیب بود چون همه  را توی یک پلاستیک گذاشت ولی نبود که نبود! برای شام ایشان پاستا بود و برای خودم کال جوش درست کردم.ایشان هم ساعت ۶.۵ آمد و ۷ شام خوردیم. خیلی خوب شده بود. ایشان برای ۴ روز سمینار دارد و این یعنی مرخصی برای من.


جمعه ایشان صبح زود رفت و تنها آبمیوه  برد.خانه را گردگیری کردم و سرویسها را تمیز کردم و ۴ سری ماشین راروشن کردم.موهام رارنگ کردم و دوش گرفتم. هوا خیلی سرد بود و ۱۰.۵ رفتم بیرون. بیشتر رفتم نازنین دوستم را ببینم. زنگ زد و گفت کجا هم راببینیم و وقتی رسیدم دیدم پیاده  داده آنجا  نرویم  چون خانواده شوهرش آنجا  هستند. پیاده رفتم جایی که گفته  بود و کمی خرید کردم.گوجه فرنگی،  خرمالو،  توت فرنگی،  پرتقال،  به و سبزی خوردن خریدم و بردیم توی ماشین گذاشتیم و رفتیم یک کافه و نشستیم. بعد هم رفتیم شاپینگ سنتر و دوستم کمی خرید داشت و من هم یک شلوار و غذای فرشته و چیپس خریدم. برگشتم سوی خانه و بانک رفتم و از میوه فروشی نزدیک خانه دودسته ریحان هم خریدم.

سرراه دوسه جا ایستادم  ولی چیزی نخریدم. خریدها را جا به جا که کردم خانه راجارو زدم و برای شام کتلت درست کردم.مادر ایشان زنگ زد و حرف زدیم. فرشته را بردم بیرون و طی هم کشیدم. چای دم کردم و ایشان ساعت ۶.۵ آمد و چای خوردیم و کتلتها را سرخ کردم و همه سبزیها را پاک کردم و توی کیسه گذاشتم و کمی برای شام شستم.

امروز به دوستم یک پیشنهاد کاری دادم که رزومه بدهد و کار را آغاز کند برای کمپانی ما که گفت میگوید به من که میتواند یانه چون همسرش سختگیر است. 

 شب زود رفتیم توی تخت چون ایشان صبح زود میرود. 

شنبه که ایشان رفت من هم بلند شدم و چندین لیوان آب خوردم و به ها را برش زدم و توی قابلمه ریختم برای مربا. پرنده هایم را دانه دادم؛  صبحها با صدای زیبایشان بیدارم میکنند. با خودم میگویم من بسیار خوش‌شانسم که با نوای دلنشین  قمری ها و پرنده ها بیدار میشوم. چند شیشه  آبمیوه گرفتم،  سیب و آناناس و پرتقال و انگور. ماسک به صورتم زدم،  دوش گرفتم و فرشته رابردم بیرو ن سر ظهر. برای ایشان سوپ درست کردم برای شام و خودم خوابیدم و استراحت کردم. مدیتیشن و هیپنوتیزم هم انجام دادم. موهایم را درست کردم و آرایش کردم و چند لباس پوشیدم تا یکی را که بهتر بود گذاشتم بپوشم.مربای به خیلی خوب شد تنها فراموش کردم آبلیمو بزنم. گذاشتم سرد بشود و توی ظرف ریختم برای دوستم. سبزیها را هم شستم و توی یک سبد بزرگ حصیری گذاشتم و کادوی  دوستم آماده گذاشتم جلوی در. ساعت ۶ ایشان آمد و من هم حاضر بودم. باران زیادی میبارید و هوا سرد بود. ۶.۲۰ دقیقه دوست دیگرم آمد و رفتیم خانه دوست و همکار قدیمی.شب خوبی بودو میزبان غذاهای خوشمزه  درست کرده.بود باقالی پلو با گوشت و کباب کوبیده با برنج سفید و مرغ و سوپ جو و سبزیجات بخار پز. دو تا از دوستان هم سالاد آورده بودند و من هم که سبزی خوردن. شام خوردیم و خانمها آمدند توی آشپزخانه برای کمک!! تنها ایستاده بودند میان راه و بلند بلند حرف میزدند!! غذاها را جا دادیم و من بشقابها و لیوانها را توی  ماشین گذاشتم. یکی از خانمها پیرکسهای غذا را آورد و کنار سینک گذاشت و گفت اینها هم هست و گفت یادم باشد از این دستکش خوشگلها بخرم مهمانهایم برایم ظرف بشورند. میزبان خیلی ناراحت شد و همه را جمع کرد و برد گذاشت توی سینک لاندریش و شوهرش ایستاد و لیوانها را برای چای شست! من به دوست خوبم کمک کردم ولی دوستم از حرف آن خانم ناراحت شد. شب خیلی خیلی خوبی بود و من ۱ برگشتم خانه. فرشته آنچنان خوشحالی کرد و از سرو کولم بالا میرفت نصفه شبی.صورتم را شستم و مسواک زدم  و خوابیدم ساعت ۱.۵.

راستی به آن دوستی که دنبالم آمده بود هم پیشنهاد کاری دادم.

یکشنبه ایشان مانند روزهای دیگر زود رفت و من مدیتشن و هیپنوتیزم را انجام دادم و تا ۱۰.۵ خوابیدم. بلند شدم و دوش گرفتم و کمی آبمیوه خوردم. یک دمنوش به و زعفران درست کردم و رفتم توی اتاقم و یک کتاب هم گوش  میدادم  و ساعتها طرح زدم و نقاشی کشیدم تا ساعت ۳،  پیش از باران فرشته کوچولو را بردم پیاده روی و هوا سرد بود و من هم کمی گلو درد داشتم. کمی قیسی و مویز و خرما خوردم. شام هم داشتم و به خودم  رسیدم. ‌شام سوپ و باقالی پلو و کباب گرم کردم و خوردیم. 

دلم میخواهد نماز بخوانم. راستی فطریه ندادم امسال! دیگر فرعیات دین برایم چندان اهمیتی ندارند،  از این مرحله گذر کرده ام! به حرف دلم و آگاهی ها و شهود گوش میدهم تا قصه های دست ساز و روایتهای بی اساس. خیلی سال پیش زمانی که پا فراتر از شناخت کورکورانه دین  گذاشتم یک آقایی بود که دستی در این امور داشت و راهبر شاگردانش بود. من جور دیگری و برای مشکلاتی که داشتم این آقا رامی دیدم و همیشه به من میگفت در این راه اگر راهبر نباشد شیطان راهنمای شماست. آن آقا خودش از هر شیطانی شیطان تر بود؛  بی شک شیطان به او سجده میکرد. خدا من را ۲۸ سال پیش را نجات داد. حالا میبینم سکوت و تنهایی بهترین راهبر است.

ملت عشق را میخوانم  و برمیگردم و دوباره میخوانم و میخوانم انگار در یاخته هایم ته نشین میشوند. 


هرروز صبح توی تخت اتاق خانه ای در  نیمکره جنوبی دو نفر بیدار میشوند و هردو پا برروی زمین میگذارندیکی از سمت چپ میگوید خدایا سپاسگزارم که روز خوب دیگری را آغاز کردم و دیگری از سمت راست که میگوید اه یک روز دیگر.روزهای سمت راستی پر از استرس و گرفتاری وخاکستری رنگند  و روزهای سمت چپی رنگین و پر از نور است. من آن سمت چپی هستم و از خدا میخواهم به سمت راستی خیلی خیلی کمک کند. 

روزهایتان رنگین و پر نور باد. 

خدایا برای همه درهایی که پیشاپیش  باز میکنی سپاسگزارم،  با تو هیچ دری نیست،  هیچ قفلی نیست،  هیچ چاهی نیست،  با تو هیچ سدی نیست،  هیچ دشمنی نیست. 

با تو تنها عشق است و عشق است و عشق.


یک دسته کلید است به زیر بغل عشق




نویسنده : ایوا
تاریخ : یکشنبه 27 خرداد 1397
زمان : 04:38