X
تبلیغات
زولا
پرسه در آرامش
 
 
نشان تو
نظرات (5)

نیمه شب با صدای زنگ غریبی از خواب بیدار شدم و فرشته هم همزمان پرید رفت جلوی در و سروصدا کرد.صدای زنگ خانه خودمان نبود و من خواب بودم ولی با فرشته یک چیز را شنیدیم! دوباره خوابیدم.ساعت ۸ بیدار شدم و سرو صورتم سنگین بود. به ایشان موز و نان شیرمال و آبمیوه  دادم و خودم برگشتم  توی تخت و هیپنوتیزم را انجام دادم.ساعت ۹.۵ بلند شدم. کمی آبگرم خوردم و ماشین را خالی کردم. برای خودم آب پرتقال ریختم و دوش گرفتم و ساعت ۱۱ از خانه رفتم بیرون. بانک رفتم که سیستم خراب بود و کارم انجام نشد. کارهای پستی را انجام دادم و رفتم برای خرید. از نانوایی سنگک و بربری گرفتم. از میوه  فروشی خیار،  شلغم،  نارنگی،  گریپ فروت،  پرتقال،  کیوی،  سبزی خوردن و یک دسته گل نرگس خریدم. از مغازه هم برنج،  کالباس،  پسته،  خرما،  پودر کرم کارامل،  وانیل،  کنجد،  پاچه،  زبان،  شیرینی دانمارکی خریدم و از نانوایی هم نان لواش  و برگشتم خانه و سرراه از داروخانه داروی سرماخوردگی و شامپو گرفتم. ساعت ۲ و خرده ای بود. هوا بارانی و سرد بود. پیش‌از بردن خریدها رفتم از توی خانه دانه برای پرنده ها آوردم و ریختم. خریدهار ا بردم تو و زیر غذا را روشن کردم. خریدها را جا به جا کردم و ایشان رسید و ناهار خوردیم. خودم کمی خورش با نان لواش خوردم. ایشان دوباره به پرندهها غذا داد و ساعت نزدیک ۴ بود. دستی به آشپزخانه کشیدم و رفتم خوابیدم بیشتر از یکساعت.هیپنوتیزم هم گذاشتم و خوابیدم. هوا تاریک بود که بیدار شدم. چای دم کردم و پاچه ها و زبانها را شستم و کله پاچه را گذاشتم بپزد. کله داشتم توی فریزر. نانها را برش زدم و توی زیپ کیپ گذاشتم. ایشان هم بیدار شد. برای خودم یک لیوان چای ریختم و رفتم روی کاناپه با پتوم و شلغم و چایی خوردم.  دوباره به ایشان  گفتم که برایم آبجوش بیاورد و همینطور خوردم. دانمارکی ها بد نبود تنها گلاب داشت توش آنهم گلاب تند عربی. یکی ازآشنایان و خانواده شان را دعوت کردم برای هفته آینده که گفت شب نمیایند و برای ناهار می‌آیند. با اینکه برایم ناهار سخت است ولی قبول کردم. با ایشان همفکری  کردیم که چی درست کنم و قرار شد سوپ جو،  قورمه سبزی،  مرغ،  سالاد،  ماست و خیار و دسر هم کرم کارامل یا تیرامیسو. تنها چیزی که میشود پخت روز جمعه قورمه سبزیست و بقیه باید همان روز شنبه درست شوند. دسرها را هم روز قبل درست میکنم. شما هم اگر پیشنهادی دارید  بدهید برای غذا. 

با ایشان و فرشته رفتیم دوباره بانک و کار انجام شد،  شب آرامی بود.ایشان فوتبال دید و من کتاب خواندم. شام هم نان و پنیر خوردیم. یخچالم را باید بریزم بیرون و از بیخ و بن تمیز کنم. الان هم توی تخت هستم آن دوتا خوابیده اند و من دارم روزمره نویسی میکنم و بعدش کتابم را میخوانم و میخوابم. 


یکشنبه ساعت ۸.۵ بلند شدم وربدشام گرمم را پوشیدم و مسواک زدم و صورتم را شستم. هیتر را زیاد کردم. باران پودری میبارید و هوا گرفته بود. کتری را پر کردم؛  کله پاچه هم پخته بود. نان سنگک گذاشتم توی تستر. ایشان بلند شد و دوش  گرفت  و صبحانه را خوردیم.  ایشان برای پرنده ها غذا ریخت فرشته را برد بیرون و زود برگشتند. دوش گرفتم ساعت ۱۰ و موهام را خشک  کردم و درست  کردم. ساعت ۱۱ با ایشان رفتیم بیرون، بانک رفتیم ابتدا.  برای  سفری برنامه ریزی کردیم. ایشان رفت سلمانی  و من رفتم عکس ظاهر کنم. رفتیم داروخانه و بعد  یک کافی خوردیم با هم. و بعد هم یک فروشگاه تا ایشان لباس بخرد،  ایشان رفت پرو که موبایلم را چک کردم و دیدم که مهمان روز شنبه زنگ زده بود زنگ زدم و گفت که برای شب می آیند به جای ناهارکه بسیار خوب شد خدایا شکرت.  

خدارا شکرایشان  یک دست کت و شلوار و پلیوری خرید. عینک دید ولی نخرید. از سوپر شیر و نان و نوشابه خریدیم و همینطور یک باکس قفلدار که میشود به آن گاو صندوق گفت. دو و خرده ای بود که خانه بودیم. فرشته را  بردم بیرون و برگشتیم خانه،  به پرنده ها دانه دادم.

پریود شدم دوباره!!!

۱ ساعت خوابیدم و کمی بهتر شدم. ایشان رفت بیرون برای کاری،  به مادر و خواهر جانان زنگ زدم. دلم برایشان تنگ شده  است. سبزیها را پاک کردم و یکسری کشوهای یخچال  را خلوت کردم. ایشان برگشت و نشست  فوتبال  تماشا کردن  و من کتاب خواندم و هیپنوتیزم کردم و خوابیدم و بیدار شدم. برای شام هم کالباس خوردیم. صورتم را با روغن ماساژ دادم و رفتم توی تخت و کتابم را خواندم. ۵ تا کتاب خریدم  که باید بخوانم و هنوز سرگرم کتاب از دو لت عشق و ملت عشقم. 


دوشنبه ۸.۵ بیدار شدم و روز پرکاری داشتم. صبحانه را آماده کردم و ایشان ۹  بیدار شد و دوش گرفت. ۹.۵ صبحانه خوردیم ونیمرو درست کردم. بعد صبحانه خانه را تمیز کردم  البته تنها پایین را،  گردگیری،  سرویسها و آشپزخانه. یخچال را خالی کردم  و طبقاتش را شستم و کلی چیز بیرون ریختم و برخی چیزها را توی ظرف کوچکتر ریختم. برای ناهار زرشک پلو با مرغ و سبزیجات درست  کردم.ایشان رفت بیرون.  کابینت حمام خودمان  را تمیز کردم. خانه را جارو کشیدم. ایشان  برگشت و فرشته رابرد بیرون.  برنج دم کردم و سبزی شستم و دوش  گرفتم. ناهارمان را ۳ خوردیم. بعد ناهار ایشان حرفی زد که مانند همیشه دلم را شکست و مانند همیشه ظرفها را شست و توی ماشین گذاشت چون بلد نیست معذرت خواهی کند. ماشین راروشن کردم. توی آفتاب دراز کشیدم و موهای خیسم را بیرون از کلاهم گذاشتم و هیپنوتیزم کردم و به شیرینی درست کردن فکر میکردم که خوابیدم.

از خواب بیدار شدم و هیچ کششی به شیرینی نداشتم. خانه را طی کشیدم و داشتم فکر میکردم ایشان آخرین  بازمانده  متاهل خانواده اش است و همه طلاق گرفته اند و همه هم پاتنر خیلی  بدی داشتند. من هم یکی از آن پارتنر بدها هستم. چرا یک درصد فکر نمیکنند خودشان ایراد دارند؟  نشستم دنبال یک روانشناس خوب گشتم و چندتاپیدا کردم که ببینم چه باید بکنم،  باورتان میشود تا سالها من فکر میکردم من بدم و سالها از خودم بدم میآمد که آدم بدی هستم  و باز سالها از خودم بدم میآمد که چه نادان و ساده بودم که باور کردم. خدا به اینها کمک کند و دیده شان را باز کند. 

یکی از این کلینیک ها هیپنوتیزم هم انجام می دادند که پس و جوکنم ببینم چطور است. بروم پاک کنم این لایه های خاکستری وجودم را. دردهایی که این همه سال با خودم کشیدم درست از سالی که بوی گند سوسن و یاسمن ایران را فرا گرفت. 

لیست خرید و کارهای مهمانی را نوشتم،  سه شنبه باید بروم خرید،  پست هم باید بروم،  بشقاب هم باید بخرم! چون تا جمعه  نمی‌خواهم  از خانه بیرون بروم و از خانه باید کار کنم. 

به پدرم زنگ زدم و ایشان هم حرف زد با پدرم. چند روزیست مثنوی خوانی دکتر سروش را در هنگام کارهایم گوش میدهم و تکرار میکنم تا شاید بتوانم از بر کنم. 

سردرد دارم و خسته ام. دمنوش میخورم،  آبگرم و ازهمین چیزها تا این سرما خوردگی بقچه اش را ببندد و برود. یک فیلم با ایشان دیدیم که داستان زنان سیاه پوستی بود که به ناسا در اوج نژاد پرستی راه پیدا کردند و خوش درخشیدند. نژاد پرستی بد است. نژاد پرست نباشیم. حالم خوب شد این فیلم را دیدم،   همیشه از پیروزی و کامیابی انسانها شاد میشوم.

 برای شام هم  کله پاچه  راگرم کردم و خوردیم. باز هم ایشان ظرفها شست چون ماشین را خالی نکردم.  آب پرتقال گرفتم و یک فیلم دیگر  دیدیم که درباره مک دانلد بود که نیمه پخش شد!ایشان رفت بخوابد و من در تاریکی نشسته ام و واژه به هم میبافم! 

سردرد دارم و بینیم کیپ است! 

ولی فردا روز بهتری خواهد بود میدانم،  از همین شب آرامش پیداست.


الهی دلتان و کاشانه تان پر از عشق باشد. 

خدایا سپاسگزارم برای نور عشقت که دلم را آرام میکند و امیدم را بیشتر و بیشتر. خدایا برای تجربه زندگی در این دنیا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم. 


خدایا! نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو! 






نویسنده : ایوا
تاریخ : شنبه 2 تیر 1397
زمان : 18:20