X
تبلیغات
زولا
پرسه در آرامش
 
 
پایان هفته
نظرات (1)

بلاخره تراشه چوب در آمد! دوسه روز پیش  داشتم کارهام را میکردم که پام کشیده شد روی کف خونه و تکه‌ ریزی از چوب کف خانه  رفت توی پایم و جورابم را پاره کرد. خیلی درد گرفت و نشستم و درش آوردم ولی تراشه ای  مانده بود در پوستم و دوروز کف پایم آزرده و دردناک بود. امروز داشتم با خواهر ایشان حرف میزدم و با وسایل جراحی قرون وسطایی درش آوردم. 

یک جراحی سر پایی در محیطی غیر استریل! 

بچه بودیم یک روغن سیاه بود که بر هر درد بی‌درمان  دوا بود، این چند روز به آن نیاز داشتم! هنوز هم هست در ایران؟  

شنبه صبح که  بیدار شدیم تا ۹ توی تخت  بودیم. صبحانه را آماده کردم و ظرفهای ماشین را توی کابینت گذاشتم و ایشان دوش گرفت و صبحانه خوردیم. از شب پیش گوشت گذاشته بودم،  پیاز توی میکسر ریختم و برای ناهار مایه کباب را درست کردم. برنج هم که دیشب خیس کرده بودم. یخچال را پاک کردم و ماست و خیار درست  کردم و گذاشتم توی یخچال. دوتا لیوان آب پرتقال تازه خوردیم دو سری ماشین را روشن کردم و هوا خوب و آفتابی بود  و بیرون پهنشون کردم.سه تا به توی سبد به من دهن کجی میکردند که خردشان کردم و مربا درست کردم.  ایشان برای پرنده ها غذا برد و من دوش گرفتم. موهام را خشک کردم  و آماده شدم. ایشان هنوز کار داشت و من برنج را هم دم کردم و ساعت ۱۲ رفتیم دور دریاچه و راه رفتیم تا ۱ و خرده ای! ایشان بنزین زد و چیزی را پست کرد و برگشتیم خانه.

ایشان آتش درست کرد  و من هم گوشتها  را به سیخ کشیدم  و ایشان کباب کرد و ۲ و خرده ای بود که ناهار خوردیم. آشپزخانه را تمیز کردم و ظرفها را شستم و استراحت کردم. 

مدیتیشن کردم و کتاب خواندم برای خودم. عصر برای پرندها غذا بردم و لباسها را آوردم توی خانه. تابستانها تا پهن میکنی و میایی دور دوم را پهن کنی رخت ها همه خشکند! 

چای عصرمان را خوردیم و من از خانه کمی کار کردم. برای شام همان کباب بودو کار دیگری نکردم. 

چند روز پیش به دنبال  پیلاتز بودم که یکی پیدا کردم نزدیک خانه و برنامه اش خوب بود.ولی باز دیدم دلم به یوگا بیشتر میرود این شد که گشتم و گشتم تا جایی پیدا کنم بین خودم و نازنین دوست که بتوانیم برویم با هم. کاش میشد یکروز صبحش که میروم یوگا همانجا بگویند بعدش هم پیلاتز دارند و من آن روزم را خالی کنم و سرکار نروم. 

راستی آن کار  جدیدی که بهم پیشنهاد کردند و مدیر بزرگ کمپانی هم بهم تبریک گفت در جلسه اگر  شما چیزی شنیدید تا الان من هم شنیدم درباره اش! انگار نه انگار همچین پستی را به من دادند و من کماکان سرگرم کار پیشینم  هستم و لی به جای حرص خوردن سپردم دست خدا چون به دستانش و توانش ایمان دارم. 

شام خوردیم و سریال بکش بکش ایشان تماشا کرد ومن دفتر هایم را نوشتم و به آرزوهایم پرو بال دادم. 

شب توی تخت کتاب خواندم و پستهام رانوشتم. شب بسیار  خوب خوابیدم. 

یکشنبه صبح ۸ بود بیدار شدم  ولی توی تخت ماندم و در دنیا گشتی زدم با گوشی موبایلم. گفته بودم دوستان دبیرستانم را پیدا کردم و یک گروه داشتند و من هم آنجا بودم. خیلی همه چیز خوب بود! 

بله بود! 

بچه های دیگری هم به ما پیوستند،  بچه هایی که از آنها جز نام چیزی یادمان نبود ولی چون یکی باآنها دوست بودآنها را آورد. هنگام پرسیدن از روزکار هم یکیشان گفت که بس-یج-ست!! و همه ساکت شدند و گفت چیه ترسیدید!! خوب انگار خودشان هم  میدانند چه میکنند که مردم باید از آنها بترسند و ازآنزمان و آنروز نه دیگر حرفی زد و نه چیزی فرستاد و تنها تماشاچی بود در گفتگوهای ما! 

۲-۳ تا  از دوستان دیگر هم هستند که  خیلی از روزگار امروز ایران شادمان هستند و دلار دولتی میگیرند و دور اروپا میگردند  و هرروز شعار آتش سر میدهند و  روز و روزگار به کامشان است. خیلی شیفته مشت محکم زدن به دهان این و آن هستندو در همه خانواده اشان هیچ کسی میدان تیر هم ندیده است چه برسد به میدان جنگ؛  اینها خیلی به سردارهای ستاره حلبی مینازند و میگویند آمریکا تو برای ما شکلاتی! اینها به دروغگویان هم  خیلی ارادت دارند. اینها تنها به تاریخ عرب و فرهنگ عرب و..... تکیه میکنند و اگر کسی پستی درباره جشنهای ایرانی بگذارد پشت هم میبندندش  به اعیاد و حدیث و تحریف تاریخ و...! اینها خودشان هم نمیدانند کجا هستند. 

خسته هم نشدند از اینهمه  دروغ سرایی؟ براستی خسته  نشدید!!؟؟   

 دوستان دیگر خسته از فریبکاری و ریا کاری و ردا و تجاوز،  اختلاس و هزار کار نادرست و خوب بینید چه میدان جنگیست! 

زیاد خوشایند نیست دیگر برایم،  شکاف بزرگی بین ماست. 

صبحها باید پاکسازی کنم نوشته ها را چون این اندازه ایران ستیزی  برایم سخت است. 

تا ۹ خواندم و بلند شدم و چای دم کردم و صبحانه  خوردیم.زیاد خوب نمیخورم  اینروزها، همه چیز میخورم! دکتر باید بروم برای دارویم و یک عروسی هم دعوتیم ۱ ماه دیگر. کمی باید بیشتر به خودم برسم! دوش گرفتم و ایشان برای پرنده ها غذا برد. رفتیم بیرون چون می‌خواهیم میز و اینجور  چیزها بخریم که یکی دوتا پسندیدیم و حالا فکر کنیم درباره آن. رفتیم ناهار بیرون و ایشان برگر مرغ خورد و من هم برگر گیاهی که نصفه خوردم. برگشتیم خانه و ایشان گرفت خوابید و من هم کمی استراحت کردم و دراز کشیدم و مدیتیشن کردم. ساعت ۴ ایشان با دوستش رفت بیرون. پیش‌از  رفتن پرنده ها برایشان غذا ریختم. برای خودم خاگینه  شیرین درست کردم که گردو هم داشت توی آن. دستور را ازتوی یوتیوب پیدا کردم هرچند خیلی ناشیانه درست شد ه بود و باید بهتر از این میشد! دلم بیشتر آن شهدش را میخواست و بین  لگیماد و خاگینه شیرین قرعه به نام خاگینه افتاد. تا تهش را خوردم و آرام شدم. بیچاره معتادها! 

ایشان که رفت من و فرشته هم از زیادی باران و سرما خانه ماندیم. برای شام سوپ درست کردم و با پدر و مادرم حرف زدم. چای دم کردم و میوه شستم. ایشان  ساعت ۷ آمد خانه و شاممان  را خوردیم. 


پیش از خواب برای گرفتاران دعا میکنم،  برای دلهای لرزان دعا  میکنم، برای تن های درگیر دعا میکنم،  برای جیبهای تهی دعا میکنم. برای ایران و ایرانی دعا میکنم. برای روزهای بهتر دعا میکنم. 

دعا میکنم تا به خواب بروم.

سیاهه ام روز به روز بلندتر میشود. 


خدایا سپاسگزارم که روزهایم پرنورند و دلم آرام. خدای سپاسگزارم که آزار نمیدهم و آزار نمیبینم. 

خدایا سپاسگزارم که مهربانیت را در من جاری کردی. 

الهی تنها  مهربانی خداوند در زندگیتان جاری باشد تا همیشه.






نویسنده : ایوا
تاریخ : یکشنبه 7 مرداد 1397
زمان : 17:02