X
تبلیغات
زولا
پرسه در آرامش
 
 
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
نظرات (2)

ساعت ایشان ۷.۵ زنگ زد و من رفتم دستشویی و یکدور توی خانه زدم و خوابیدم تا ۸. برای ایشان یک ساندویچ نان و پنیر و خیار درست کردم با میوه و رفت سر کارش. هوا از دیشب بارانیست و بیرون نرفتیم. 

خودم کتری را پر کردم و آبگرم با لیمو ترش  خوردم،  کمی هم بادام و مویز و مغز زردآلو و توت و خرما  خوردم با فاصله که شد صبحانه ام! دستهام را روغن زدم و دستکش پوشیدم و بالا را گردگیری کردم و بعد پایین را. بوفه بالا پر عکس و قاب و جا شمعی و مجسمه و دکوریست و گردگیریش کار دارد. پایین هم میز ناهار خوری زمان بره چون چوبیه و من هم از بالا تا پایین صندلی هاش را گرد گیری میکنم. سرویسها را شستم و تمیز کردم و شد ساعت نه و نیم. کمی نشستم و ویدیویی دیدم و چیزی خواندم و رفتم بالا را جارو کردم و تا ۱۰.۱۵ بالا تمام شد و مرتب هم کردم همه جا را. 

و بعد پایین را جارو کردم و ساعت ۱۱ آن خانم برای کارهای فرشته آمد.ناهار برای خودم دال عدس درست کردم و برای ایشان کباب تابه ای.  من کارم ساعت ۱۲.۱۵ تمام شد ولی سینک و طی مانده بود. بین کارهام. موزیک گوش میدادم و چیزی میخواندم. ایشان ساعت ۹ و خرده ای پیام  داده بود چیزی  را ببرم برایش که ساعت ۱۱.۳۰ تازه دیدم و گفتم این خانم رفت میایم.  

این خانم ساعت بیست دقیقه به یک رفت و من هم دوش گرفتم و رفتم به سوی آفیس ایشان که البته ایشان گفت نیازی با آن چیز ندارد. شیر و بیسکوییت ها دستم بود و شاگرد ایشان در را برایم باز کرد. دخترها توی آشپزخانه بودند و شاگرد ایشان گفت فکر کردم برایمان ناهار خریدی! پرسیدم مگر ناهار نخوردید که گفتند چرا! 

با دوستم جا دادیم خرید ها را و از آنجا رفتم پست و دو بسته برای ایشان را پست کردم و برگشتم خانه. برنج دم کردم و سینک را تمیز کردم و طی هم کشیدم. آخیش راحت شدم. 

حلوای تند برای دوستم درست کردم و رازیانه هم برایش گذاشتم تا بیاید و ببرد. آمد و برای من پودر کرم کارامل خریده بود، نشستم به تماشای فیلمهای ایرانی ولی یا دیده بودم و یا به دل نمینشست! کمی دال عدس خوردم،  برای پرنده ها نان ریزکردم و هوا نم نم باران داشت و سرد شده بود،  یک شیرینی،  هلو،  خرما و گردو چوب شور خوردم از صبح. 

روی تخت با فرشته دراز کشیدم تا بخوابیم که ایشان آمد و ساعت ۵ و خرده ای بود. یک بسته گردو کسی برایش هدیه آورد و کاسه چوبی روی میزم دوباره پر شد. 

غذا را کشیدم و خوردیم. ظرفها را توی ماشین گذاشتم  و برخی را با دست شستم و رفتم توی اتاق آفتابگیرم و هیپنوتیزم گذاشتم و رفتم یک دنیای دیگر. تنها ۲۰ دقیقه بودم و زود برگشتم. 

کتری را پر کردم و با ایشان و فرشته رفتیم پیاده روی. خوشبختانه بدون موبایل، ۴۵ دقیقه ای راه رفتیم.  خانه که برگشتیم چای دم کردم

و گیلاس شستم  با زردآلو و شلیل. شیرینی هم گذاشتم که ایشان تنها شکلات خورد. 

کمی تی و ی تماشا کردم و تنم سرما داشت. ایشان چای  بزرگ کمرنگ برایم ریخت و چند تا خوردم تا کمی گرم شوم. دوستم پیام داد تا به حال حلوا به این خوشمزگی نخورده بودم؛  البته زیاد تند نشده بود و طفلکی  نمی‌دانست از این باید تندتر شود! شمعها را روشن کردم و خانه نورانی شد. 

شام میوه خوردیم با کمی حلوا و گردو! الان  هم توی تخت گرسنه ام اما تا صبح زنده میمانم. صورتم را پاک کردم و مسواک زدم،  موهایم را روغن زدم و نشستم به نوشتن  توی تخت. 

ایشان میگفت فردا بروم کله پاچه بخرم!؟ یا صبحانه برویم بیرون!؟   فردا  صبح ایشان پی برنامه های  خود خواهد بود. 

برنامه سفر داشتم که جا پیدا نکردیم! دوست دارم بروم یک جای گرم دلپذیر با موجهای آرام و شنهای سفید و توی هموک دراز بکشم و کتاب بخوانم. حوصله مسافرت بدو بدو از اینور به آنور را ندارم. توی چند تا سفر آخر خرید هم نکردم یا چیزی که نیاز داشتم خریدم. 

توی دلم چیزی می گوید سوغاتی بخر و میخواهم کم کم  بخرم. از پیش آماده  میشوم برای آینده ام.

 راستی دوستی که مادرش مشکوک به سرطان  بود خبر از حال خوب مادرش داد و من هزار بار خدا را شکر کردم. 


الهی تن هیچکس دردمند نباشد. 

الهی تنتان دردمند نباشد. 

<<خدایا شکرت که دردمند نیستم>>




نویسنده : ایوا
تاریخ : جمعه 17 آذر 1396
زمان : 17:36