X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پرسه در آرامش
 
 
بهترینها
نظرات (1)

نشستیم پای برنامه اقتصادی درباره ایران!خدایا به مردم ما کمک کن از شر فاسدین زودتر رها بشوند؛  فاسد اقتصادی،  فاسد اجتماعی ،  فاسد سیاسی،  فاسد جنسی، فاسد وطن فروش و فاسد خودفروخته و ..... لسیتشان  هم  که پایان ندارد.

دوشنبه صبح ما صبحانه خوردیم و برای ناهار همچنان ایشان قورمه سبزی میخواست بخورد. من هم که کار چندانی نداشتم و یک کرفس و چندین سیب راشستم.  همینطور پرتقال و گریپ فروت را پوست گرفتم. و یک کیلو هویج هم پاک کردم و شستم و یک فیلم هم تماشا میکردم که رضا کیانیان و بیتا فرهی در آن بازی میکردند. من یک پرسشی دارم!اگرفیلمی را دوست ندارید چرا دشنام میدهید؟  خوب بنویسید خوشم نیامد دیگر چرا اعضا بدن را به نمایش میگذارید. مگر به شما در کودکی درست سخن گفتن یاد نداده اند؟  

۳ سری هم ماشین راروشن کردم. سه تا شیشه آبمیوه  گرفتم و آشپزخانه را تمیز کردم و ۱۲.۵ دوش گرفتم و یک  کلاه بافتنی به سرم کشیدم و ساعت ۱ با ایشان رفتیم دور دریاچه.هوا آفتابی و بدون باد و زمستانی گرم بود. حال خوشی داشتم،  انرژی جریان داشت که به درون میکشیدم. هر گام خدا را شکر کردم،  برای هوای خوب،  برای حال خوب،  برای جای زیبایی که در آن زندگی میکنم و برای صدها چیزخوب دیگر که در زندگیم دارم. ساعت ۲ به خانه برگشتیم. کمی مرغ و قرمه  سبزی گرم کردم و خوردیم و دیدم قرمه سبزیم خوشمزه بود ولی شب مهمانی مزه نداد به من. ناهار را جمع کردیم و چرت زدیم.من کمی با دوستانم چت کردم و خواب کوتاهی داشتم. به پرندهایم دانه دادم و یک دانه نان شیرمال  برای ایشان درست کردم برای صبحانه اش. چای هم دم کردم و شب آرامی داشتیم. مادرم زنگ زد و کوتاه حرف زدیم.برای خودم دمنوش درست کردم چندین لیوان و خوردم. شام هم سوپ گرم کردم و خوردیم. نازنین دوست پیام داد که اگر حالم بهتر است فردا برویم با هم کافی بخوریم و  قرار شد فردا صبح خبرش را بدهم. صورتم را ماساژ دادم. هیپنوتیرم راانجام دادم وشب خوب خوابیدم تنها تک سرفه های خشکی داشتم. 


سه شنبه به ایشان میوه و نان شیرمال و آب پرتقال دادم. خودم هم دوش گرفتم و آماده شدم و ۹.۵ رفتم بیرون. تنها آب و آب هویج خوردم و به دوستم هم پیام دادم که میایم. ۱۰رسیدم و دوستم را دیدم.رفتیم کافه ای و نشستیم تا ساعت ۱۲ حرف زدیم و بعد تند وتیز رفتیم خرید هامون را کردیم البته اون بیشتر. من هم شکر خام،  شکر سفید،  نمک،  دو جور کراکر و کراسان خریدم. یک شلوار گرم هم برای خودم  خریدم. از میوه فروشی هم گوجه کیلاسی،  کاهو،  اسفناج،  سالاد میکس و چند تا دونه بادمجان،  گریپ فروت،  پرتقال و هویج خریدم. ساعت ۱.۵ با دوستم خداحافظی کردم و سرراه پنیر زیره دار و زیتون خریدم. شاپینگ سنتر دم خانه هم ایستادم و رفتم بانک. ۴تا کتاب کودکانه خریدم و میخواستم آب پرتقال تازه بگیرم که دستگاهشان خراب بود. ۴ بود که رسیدم خانه و خریدها را جا به جا کردم.۱ بسته ماهی بیرون گذاشتم و ۱.۵ پیمانه برنج خیس کردم و برای پرنده ها دانه ریختم و با فرشته رفتیم پیاده روی. ۵ و خرده ای بود که برگشتیم خانه و شام را روبه راه کردم و یک ظرف بزرگ سالاد درست کردم و کوکوی کدو برای خودم(خوب نشد). ماهی ایشان را سرخ کردم و چای برایش دم کردم. خودم دمنوش میخورم تنها و کتاب صد سال تنهایی را کوش میدادم و کوه لباسهای شسته شده خوشبو را تا میکردم.

وسایل فردا را هم آماده کردم چون مهمانی میرویم. کراکرها و کتابها را توی کیفی گذاشتم و پنیر و دیپ بادمجان، زیتون را توی یخچال کنار هم که یادم باشد ببرم فردا. شاممان را خوردیم و ایشان ساعت ۸ آمد خانه. شام خوردیم و جمع و جور کردیم. رفتیم پای تی وی و فیلم دیدنمان. مادر ایشان زنگ زد و دوباره از مشکلاتش صحبت کرد و آخر سر هم با دلخوری قطع کردند. هیپنوتیزمم راانجام دادم و مسواک زدم. شب خواستم کتابم را بخوانم ولی خیلی خسته  بودم. 

چهارشنبه صبح به ایشان کراسان کره و عسل دادم و آبپرتقال و سالاد با تن ماهی و  ساعت ۸.۵ رفت.  یک ظرف پر از توت فرنگی،  انگورقرمز و سبز و پرتقال قاچ شده آماده کردم و سلفون کشیدم.ساعت ۸.۴۵ دقیقه دوش گرفتم وآماده شدم. ۶ دست بلوز و شلوار گذاشتم بپوشم که نپوشیدم و آخرش یک بلوز با ژاکت مشکی و شلوار مشکی پوشیدم. انگشتر تک نگینم را دستم کردم و گوشواره های تک نگینم را هم انداختم به گوشم. فرشته توی تخت بود که بهش گفتم تو هم میایی. بلند شد خودش را کش و قوس دادو تکاندو آماده شد به خیال خودش. وسایلم را توی ماشین گذاشتم و کلاه روی سرم کشیدم و یک شال مغز پسته ای انداختم. غذای پرنده ها را دادم و فرشته را سوار کردم و کمربندش را بستم و به امیدخدا ساعت ۱۰.۵۵ دقیقه راه افتادیم. ساعت ۱۱.۳۲ دقیقه رسیدیم. همه راه از خدا سپاسگزاری میکردم.

دختر دوستم پشت شیشه قدی خانه شان ایستاده بود با پستانکی بزرگ! تا مارا دید بالا و پایین پرید و فرشته را صدا زد. فرشته  رایکدور جلوی خانه شان چرخاندم تا کارهایش را بکند. فرشته   را دادم دستشان و خودم ظرف میوه و ساکم را برداشتم و رفتم توی خانه. قرار ما این بود دوستم غذا نپزد و چیزی بخریم سرراه که سفارش داده بود به خانمی و من هم بادوستم شریک شدم و نیمش  را دادم. دوست  دیگرم کمی پس از من رسید و یک قابلمه آش آورده بود و دوست دیگری کمی پس از ما با یک ظرف سالاد الویه و کیک شکلاتی. دور هم نشستیم و دیپ بادمجان و پنیر و زیتون و کراکر شد پیش غذامان. 


بچه های دوستانم همه بزرگ شدند و خانم و آقایی شدند برای خودشان. انگار همین دیروز بود  که دخترک دوستم دامن چین دار میپوشید. انگار همین دیروز بود پسرک دوستم با چشمانی مظلوم خرسی را در آغوش گرفته بود از او عکس گرفتیم با دوستم. فرشته که خیلی خوشحال و شادان میدوید از اینور به آنور و بازی میکرد. به خانم پیام دادم که برای فردا بیاید که گفت می‌آید. 

ناهار آمد و خانمی که غذا را درست کرده بود دو ظرف ژله هم داده بود. از غذاهایش عکس گرفتیم برای توی صفحه  اش برای تبلیغات. برایش دعا میکنم درآمدش روز به روز بیشتر شودبه امید خدا. الهی هرکسی  در هر بیزنس و کار خداپسندانه ای که هست موفق و بی‌نیاز بشود و فراوانی خداوند در  آن جریان پیدا کند. الهی آمین. 

چای دم کردیم و ظرفها را جا به جا کردیم و کیک و ژله و میوه خوردیم. 

دوستانم ساعت ۵ رفتند ولی من تا یک ربع به هفت ماندم. دوستم برایم آش و لوبیا پلو و گیلاس گذاشت و من سرراهم  چلوکباب خریدم و برگشتم خانه. ایشان  ۶.۵ آمده بود و چای دم کرده  بود و چراغها و شمعها را روشن کرده بود. خانه ام نورانی و گرم بود. خدایا هزاران بار سپاسگزارم. 

شام خوردیم و فرشته بیهوش شد،  من هم خسته بودم  و صورتم را شستم و پاک کردم  هیپنوتیزم را انجام دادم و ۱۲ خوابیدم. 

یک ایمیل کاری هم داشتم که فردا باید پاسخ بدهم. مادرم هم زنگ زده بودکه نشنیدم،  توی راه خانم زنگ  زد که آیا میتواند دخترش را هم بیاورد که گفتم بله. 

خدایا سپاسگزارم  برای داشتن دوستان خوب،  روز خوب،  راه خوب،  زندگی خوب،  شب خوب،  خانه خوب ،  غذای خوب،  خانواده خوب،  شهر خوب،  کار خوب. خدایا برای داشتن بهترین چیزها سپاسگزارم. سپاسگزارم و سپاسگزارم. 


سپاسگزاری نیروی بسیارزیادی دارد و خیلی چیزهارا درزندگی ذوب میکند یا پدیدار میکند. سپاسگزاری همیشگی و هر آن به من کمک دیگری هم میکند و آن نجات از دست دیالوگ درونیست. زمانی که با خدا سر میشود بیشتر از حرفهای درون سرم میباشد. 


خداوند بسیار داده است؛  داده ها را بشمار تنها و نداده ها را به‌خودش  بسپار چرا که چیز بهتری در راه آمدن به سوی توست.

بهترینهای خداوند از آن تویی که این خط را میخوانی.


خدایا  سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.




نویسنده : ایوا
تاریخ : سه‌شنبه 12 تیر 1397
زمان : 18:02